fredag 29 juni 2012

تو بهترین

تو بهترینی    تو از جنس کمیابترین گوهر     تو خوشبو‌ترین عنصر    تو با کرامتی بی‌ حد     تو جاودانه     تو مدعیان را سر و گردنی بیشتر     تو در عرش     تو هر کلامت شعر     تو هر نگاهت معنی‌     تو از نژادی دیگر     تو ما را چون ایزد ... ... ... تو آیا می‌دانی؟     ... تو را ما  نیازی نیست؟      Oxevik 28 juni 2012

tisdag 12 juni 2012

دستهای به هم بافته

یاد داری میگفتی‌ از دستهای به هم بافته؟     که می‌‌شد عشق روزی ؟    یا آن نیرو که دیوار را فرو می‌ریخت؟     و آن نوری که از اوج میامد و هفت رنگ بود؟     یا آن شادی‌ها که میگفتی‌ کنج هر خانه منزلی دارد؟    چه بیهوده در انتظار پروانه‌های سبز نشستیم؟ ...    اینجا خار گلها نیز سمیست    اینجا در زلف یار دستی‌ نیست    یا برای مددی... و... آن هفت رنگ؟ ...     فقط مردی با هفت سجاده سیه آمد بجای هر رنگی‌    آنها را سر سفره گذاشت و آینه‌ای روبروی ما     سفره خالی‌ شد    نه رنگی‌ نه دستی‌ و نه عشقی‌...    Uddevalla 12 juni-12

onsdag 16 maj 2012

من و تو    من و تو شادی و ماتم     من و تو نور و تاریکی‌    من و تو دشمن و همدم    من و تو خار و ابریشم    من و تو دو دنیای جدا از هم     من و تو مثبت و منفی‌     من و تو پرکردن، تهی کردن     من و تو روز و شب     من و تو برد و باخت     من و تو ماندن و رفتن     من و تو مغرب و مشرق     من و تو وصله ناجور... دور از هم     من و تو شکفتن یا پژمرده گشتن     من و تو پری و اهریمن     یکی‌مان رخت باید بست ...از این خاک چپاول گشته بی‌ کس     یا تو یا من.     Oxevik maj-12

tisdag 1 maj 2012

فریاد !

فریاد!    یاران فریاد!     نه از دیده و دل‌... نه!     ما عشق و عاشقی را نیز بر دیوار بین هست و نیست با دست خود در جرزش به خاک سپردیم    فریاد! که با سکوت خود انکبود‌ها را در کشتار شاهپرک‌ها یاری دادیم    به گودی خزیدیم با پوششی به ضخامت فاصله اسارت و آزادی    همه جا سکوت شد     ما پنداشتیم شهر در امن و امان است    ... و چه بیهوده در انتظار صبحی‌ نشستیم که از آغاز سرخ بود    فریاد یاران ! فریاد !    Oxevi 1 maj-12

onsdag 18 april 2012

آرام تپشی در دل‌

کسی‌ را میشناسم
از سرزمینی دیگر
چشمی خیره به راه
چشمی دوخته به در

نه راهش برگشت
نه جایش اینجا

صدایش زنگ زده از پس سالها سکوت
فرسنگها دور از انی‌ که باید بود

نه واژه‌ای بر لب
نه اشکش پیدا

خیس و سرمازده
گونه هاش از تب سرخ
تب عشقی‌ خود اسیر...اسیر در دخمه

نه کویرش در خواب
نه در دل‌ دریا

کمرنگ تبسمی بر لب
آرام تپشی در دل‌

امیدی اندک
شاید بوزد نسیمی...

فردا !

Oxevik yeki az rozha

söndag 15 april 2012

یک قطره اشک

یک قطره اشک

اشک ذوق

غوغای دلم را به دنیا نوید داد

یک قطره اشک

اشک حسرت

دوریها را رقم زد

یک قطره اشک

اشک امید

تبسمی کاشت در روز من

یک قطره اشک

اشک شادی

از عشق تو گفت و از هیاهوی چشمانت

و پیوندی هزاران فرسنگ دور

به دوری قطره‌ای اشک

بر گونه تو

اشک دلتنگی‌...

söndag 1 april 2012

آنطور نشد

دیدی که آنطور نشد رفیق؟

گورکنان و مغنی‌ها چا‌های نفت را قاپیدندّ

سهام بهشت را نیز

باز تو ماندی و من

و سرزمینی عار‌ی از آریایی

Oxevik 1 april 2012